
|
شطحيات عموقاسم | |
|
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود 2 الان سومين شبيه که از يه راست تا خود صبح بيدارم... الان سومين اذان صبحيه که دارم نمازم رو توی لب ميخونم... الان سومين طلوع آفتابيه که دارم از پشت شيشه های غبار گرفته آزمايشگاه رباتيک شاهدش ميشم... و امروز يعنی شنبه احتمالا سومين روزیه که تا ساعت 1 ظهر خوابم... ولی بالاخره یه جواب از این رباته گرفتم... اینم عکسای شبیه سازیش... ان شاالله وقتی اینورسش کردم همه چی رو درباره اون براتون میگم... ![]() سر شب که میشه این بچه های ربات امداد رسان (با اون ربات مسخرشون) گم و گور میشن... نمیدونم کجا میرن... دیشب نامردا یه تعارف هم نکردن که اصلا من شام خوردم یا... صدای لمبوندنشون تا اسفل السافلین معدم رو سوزوند... (هوووووووی چرا فکرت خرابه؟ فقط معدم رو سوزوند!!!!) راستی راستی خدا میدونست که اونا رو برای من خلق کرد... گاهی میخندم بهشون... جکاشون بگی نگی خنده دارم هستن... اینو پیش خودشون نمیگم... وقتی برای من حرف می زنن صورتم عین ماست میشه اونام میفهمن میرن پی کارشون، در حالی که با ته مونده های لبخندشون که مث سرشیر گوشه لبشون ماسیده سعی میکنن به من بفهمونن که جکشون همچین هم بی مزه نبوده... وقتی رفتن این موسیقی 4:21 رو گذاشتم... فکرشو بکن؟ مدیا پلير بد بخت چيزی در حدود احتمالا 161.74 باره که داره اینو پخش میکنه و لابد فک میکنه که منم دارم بهش گوش میدم... گاهی این لب لعنتی هم وقتی بخواد ساکت بشه هیچ آهنگ و موسیقی، هیچ داد و فریادی و هیچ صدای خروپفی جلودارش نیست... چقدر خوابم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد خدایا... خودمونیم عجب خمیازه ای کشیدم هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
0
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي